شیخ رجبعلی خیاط از انسانهای وارسته بود که در پرتو عمل به دستورات دین ، دیده برزخی او بینا بود و بسیاری از حقایق غیبی را می دید .
نقطه آغازین حرکت او به سوی کمال از زبان خود او به شرح زیر است :
در ایام جوانی دختری زیبا از بستگان ، دلباخته من شد ، سرانجام در خانه ای خلوت مرا به دام انداخت. با خود گفتم : رجبعلی ! خدا می تواند تو را امتحان کند ، بیا این بار تو خدا را امتحان کن !
سپس به خداوند عرضه داشتم :
خدایا ! من این گناه را برای تو ترک می کنم ، تو هم مرا برای خودت تربیت کن !
آنگاه به سرعت از دام گناه می گریزد و بی درنگ دیده برزخی او روشن می شود و آنچه را که دیگران نمی دیدند و نمی شنیدند ، می بیند و می شنود .
حکایت زیر از او شنیدنی است :
حکم اعدام چند نفر ، از جمله جوانی را داده بودند. بستگان جوان نزد شیخ رجبعلی می روند و با التماس چاره ای میجویند. شیخ میگوید : گرفتار مادرش است.
نزد مادر وی می روند ، می گوید : من هم هر چه دعا میکنم ، بینتیجه است.
می پرسند : آیا از او دلگیر هستی؟
می گوید : آری ، تازه ازدواج کرده بود ، روزی سفره را جمع کردم و به دست همسرش دادم تا به آشپزخانه ببرد ، پسرم سینی ظرفها را از دست او گرفت و به من گفت : برای شما کنیز نیاوردهام!
با شنیدن این حرف خیلی ناراحت و دلگیر شدم.
سرانجام مادر رضایت میدهد و برای رهایی فرزندش دعا می کند. روز بعد اعلام می کنند که اشتباه شده است و آن جوان آزاد می شود.