ورود به سايت   جستجو   
  دانش نامه » داستان » دام حسد

مردی عرب بر معتصم که هشتمین خلیفه ناحق عباسی بود وارد شد. معتصم او را اکرام و احترام نمود و چون مرد باکفایتی بود، او را ندیم خود قرار داد.

 یکی از وزرا به او حسد برده روزی او را دعوت نمود و غذایی که سیر و پیاز در او ریخته بود به او بخورانید تا خلیفه از بوی دهان او بدش بیاید و او را از خود براند. از طرفی پیش خلیفه آمد و گفت: این مرد عرب می گوید: خلیفه دهانش بوی بدی می دهد، و من از او متنفرم.

 معتصم مرد عرب را طلب نمود، در حالی که دستمالی جلوی دهان داشت که مبادا خلیفه از بوی سیر و پیاز دهانش بدش بیاید وارد شد.

 خلیفه گمان کرد که حرف وزیر درست است. نامه ای به یکی از عمالش نوشت که به محض رسیدن نامه به دست تو گردن آورنده نامه را بزن. نامه را به آن مرد عرب داد و گفت: برو به فلان شهر و نامه را به فلان شخص بده.

 مرد عرب از همه جا بیخبر از نزد خلیفه خارج شد. در بین راه به آن وزیر برخورد کرد. وزیر پرسید: کجا می روی؟ گفت: فلان جا. گفت: هزار اشرفی از من بگیر و این نامه را بده من برسانم. ندیم عرب قبول کرد. نامه را داد و هزار اشرفی را گرفت.

 وزیر چون نامه را به عمال خلیفه داد فوراً گردنش را زد! چندی از این قضیه گذشت. خلیفه وزیر را ندید. ولی ندیم را میدید. پرسید نامه را رساندی؟ ندیم قضایا را نقل کرد، خلیفه که موضوع را فهمیده بود گفت: خدا لعنت کند حسد را که وزیر را به کشتن داد.

 

 فهرست کمينه
  

all rights reserved. || Nikan high school || contact us: school@nikan.sch.ir
Best view 1024*768 Mozilla Firefox

  Powerd by Radmanitd Co