روزی مرد و زنی غذا می خوردند، و در سفره ایشان مرغ بریانی بود. فقیری به در خانه آمد. صاحب خانه به او بانگ زد و او را محروم ساخته، از در خانه خود بیرونش کرد!
اتفاقا آن مرد مسکین شد و به واسطه عدم قدرت بر نفقه همسرش، او را طلاق داد. آن زن با مرد دیگری ازدواج کرد.
از این جریان سالها گذشت تا اینکه روزی آن زن با شوهر دوم خود مشغول به خوردن مرغ بریانی بودند که فقیری به در خانه آمد و چیزی خواست. آن مرد به همسرش گفت: این مرغ را به فقیر بده. پس آن زن چون طعام را برد که به فقیر بدهد، دید که آن فقیر همان شوهر اول اوست! بدون تکلم مرغ را به فقیر داد ولی درحالی که گریان بود برگشت. شوهرش سبب گریه را سوال کرد. آن زن گفت: این فقیر شوهر اول من است که روزی مرد فقیری را از در خانه اش رد کرد.
شوهرش با خجالت گفت: آن فقیر هم من بودم ! ! !